سفارش تبلیغ
صبا

چون عاشق را کسی بکاود ... معشوقه از او برون تراود

دوشنبه 86/11/29 3:30 عصر| | نظر

شخصیت معشوق در منظومه لیلی و مجنون

ظاهر و عنوان داستان، حکایت از این دارد که عاشق، مجنون است و معشوق لیلی، اما با بررسی و مطالعه این داستان به نظر می رسد« عشقی که در طی قصه به میان می آید تا آنجا که به مجنون مربوط است عشق پاکبازی و نامرادیست( حب عذرا) و اینکه پاکبازی و نامرادی عاشقان ناشی از ضرورت تسلیم آنها به قیود و سنتهایی است که آنها جز با اکراه و جز با مقاومت و طغیان با آن روبرو نمی شوند، این پاکبازی و نامرادی درونمای? این گونه عشق بدوی می باشد. اما اینکه بی قراری دو دلداده در این عشق به پرده دری و رسوایی می انجامد و این امر با التزام کتمان و شکیبایی که کمال مطلوب حب عذرا است، مغایرت می نماید از آن روست که عشق قیس از همان آغاز پیدایی، در برخوردی که با قانون بادیه دارد تبدیل به جنون می شود و پیداست که مجنون هرگز در بند راز داری و پرده پوشی نیست. دیوانه قید نام و ننگ ندارد و پرده دری لازمه ذهنیت اوست. لیکن عشق لیلی هم هر چند جلوه ای دیگر از حب عذرا و روی دیگر سکه ایست که نام مجنون بر روی آن است، باز حسابگریهای زنانه و مصلحت بینی هایی که رعایت رسوم و آداب  مرده ریگ اجدادی را در حیات بادیه و حتی در جامعه شهری بر جنس زن  تحمیل می کند، گه گاه خلوص و سادگی عشق وی را مشوب می نماید. با آنکه  تن در دادن به ازدواج با ابن سلام از جانب او نوعی مصلحت بینی است، دیدارها و پیامهای پنهانی و از پیش طرح شده او با مجنون از شور عاشقی ناشی است و با این حال، اینکه در تمام این روابط، او نیز مثل مجنون هرگز از حد پاکبازی و نامرادی تخطی نمی کند، از طهارت و عفاف حب عذرا در نزد او حاکی است». بنابراین این دو دلداده رابطه ای متقابل با یکدیگر دارند. نیازمندی و مشتاقی هر دو به یکدیگر با مضمونهایی مشابه بیان و توصیف شده است، بدین معنا که اگر لیلی معشوق است گاه نیز در مقام عاشقی است و حتی از مجنون هم مجنون تر مثلاً یکبار که لیلی مردانه خطر کرده و به دیدار مجنون رفته بود، گریان و نالان از پیش او بازمی گردد و چون به خیمه خود می رسد، در گوشه غم می نشیند و هنگام شب" با شب ز رفیق راز می گوید" و به یاد مجنون غزلی پرسوز می خواند:

بازم غم عشق در سرافتاد /  بنیاد صبوریم برافتاد/ بازم هوسی گرفت دامن   /کز عقل نشان نماند با من/ گویند تا کی از در و بام/گه نامه دهی و گاه پیغام؟ / آلوده شدی به هر دهانی/افسانه شدی به هر زبانی/ بیدرد که فارغست و خندان /کی داند حال دردمندان؟/ گیرم که بود به پرده جایم /وز حجره غم برون نیایم/ این خانه شکاف ناله زار/پوشیده کجا شود به دیوار؟/ اکنون چه کنم حجاب آزرم /کافتاد ز چهره برقع شرم؟/ آنرا که درونه چاک باشد /از پرده دری چه باک باشد؟/ در مجلس عشق جام خوردن/وانگه غم ننگ و نام خوردن/ دست من و آستین یارم /گر خلق کنند سنگسارم / شوریده که غرق حال باشد/رسوا شدنش جمال باشد/ مسکین من مستمند دلتنگ /محبوس بلا چو لعل در سنگ/ عاشق که به زیر تیر شد خم/از زخم زبان کجا خورد غم؟

اگر مجنون در فراق لیلی اشک می ریزد، لیلی نیز اینگونه است:

لیلی چو بریده شد ز مجنون                                    / می ریخت ز دیده دُرّ مکنون/ مجنون چو ندید روی لیلی             /از هر مژه ای گشاد سیلی 

اگر مجنون ذات و گوهر وجودش با عشق سرشته و پرورده شده بود، لیلی نیز گوهر و سرشتش از عشق آفریده شده بود:

چون عاشق سرشته شد به گوهر                                 چه باک پدر چه بیم شوهر

نیز اگر عاشق به معشوق نیازمند است، لیلی، مجنون را لایق و شایسته خود می داند و مجنون هم متقابلاً این گونه است. همچنین اگر معشوق برای عاشق غمزده است، عاشق هم برای معشوق دارای این صفت است.

 در این منظومه، گاه معشوق از عاشق شکوه و ناله سر می دهد:

ای یار موافق وفادار/ وی چون من و هم به من سزاوار/ ای از در آنکه در چنین باغ  / آیی و زدایی از دلم داغ/ با من به مراد دل نشینی/  من نارون و تو سرو بینی/ آخر به زبان نیکنامی / کم زان که فرستیم پیامی  

 همچنین اگر مجنون در فراغ لیلی ناشکیبا و در جستجوی اوست لیلی نیز اینگونه است و از هر کس خبر مجنون را می پرسد.

جستی خبری ز یار مهجور         دادی اثری به جان رنجور      

و اگر مجنون در راه معشوق جانبازی بی مانند است، لیلی نیز که جمیله جهان است در دوستی او از جان دریغ ندارد.

لیلی که جمیله جهان است         در دوستی تو تا به جان است

و اگر مجنون با مهر لیلی تن به خاک می سپارد لیلی نیز اینگونه است و در عشق به او صادق است و جانش را در سر کار عاشقی می کند. سخنان عاشقانه ایکه بر زبان لیلی جاری می شود و عشق سرشار از پاکی و صداقت خود را آشکارا با مادر در میان می نهد، گواه این مطلب است.

گو لیلی از این سرای دلگیر/ آن لحظه که می برید زنجیر/ در مهر تو تن به خاک می داد/ بر یاد تو جان پاک می داد/ در عاشقی تو صادقی کرد/ جان در سر کار عاشقی کرد/ احوال چه پرسیم که چون رفت/ با عشق تو از جهان برون رفت/ وامروز که در نقاب خاک است/ هم در هوس تو دردناک است

لیلی در بازپسین دم حیات، خطاب به مادر، خود را شهید راه عشق می داند و از او    می خواهد تا کفنش را به خون آغشته کند تا رنگ روز عید او باشد.

خون کن کفنم که من شهیدم        تا باشد رنگ روز عیدم     

و به مادرش سفارش می کند که بعد از مرگ او و هنگام تدفین جنازه اش به مجنون  خبر دهند و می گوید که به مجنون بگویند که لیلی" با عشق تو از جهان برون رفت" و به هنگام مرگ.

از مهر تو تن به خاک می داد/  بر یاد تو جان پاک می داد / در عاشقی تو صادقی کرد/  جان در سر کار عاشقی کرد/ تا داشت در این جهان شماری/ جز با غم تو نداشت کاری/ وانگه که در غم تو می مرد/ غمهای تو را به توشه می برد/ وامروز که در نقاب خاکست / هم در هوس تو دردناک است/ چون منتظران در این گذرگاه / هست از قبل تو چشم بر راه / می پاید تا تو در پی آیی /  سرباز پس است تا کی آیی

هم او و هم مجنون سرشار از عشقی پاک و عفیف بودند و تا پای جان و دم بازپسین، بر این عشق پاک ماندند و شهید راه عشق شدند. بنابراین اگر مقام آن دو را نسبت به هم بسنجیم در حقیقت آن دو، دو شخص مجزا نبودند، بلکه یک روح در دو کالبد بودند، به عبارت دیگر به مرحله اتحاد عاشق و معشوق رسیده بودند و دویی از میانشان برخاسته بود. لیلی که از عشق سرشار و صادقانه خود لبریز است، به مرحله ای می رسد که خود را از هزار مجنون، مجنون تر می خواند.

لیلی بودم و لیکن اکنون                 مجنون ترم از هزار مجنون

در ابیات ذیل، اتحاد عاشق و معشوق به روشنی در گفته های مجنون موج می زند.

زین پس تو و من، من و تو زیین پس/ یک دل به میان ما دو تن بس/ وآن دل، دل توچنین صواب است / یعنی دل من دلی خراب است/ صبحی تو وبا تو زیست نتوان/ الا به یکی دل و دو صد جان / در خود کشمت که رشته یکتاست /  تا این دو عدد یکی شود راست/ چون سکه ما یگانه گردد / نقش دویی از میانه گردد 

 همینطور:

من با توأم آنچه مانده بر جای/ کفش است برون فتاده از پای/ آنچه آن من است باتو نوراست/  دورم من از آنچه از تو دور  است 

یا در ابیاتی دییگر، لیلی صریحاً خود را جفت او و عاشق او معرفی می کند گویی عاشق، لیلی است و معشوق، مجنون

چونی و چگونه ای چه سازی/ من با تو، تو با که عشق بازی/ چون بخت تو در فراقم از تو/ جفت توام ارچه طاقم از دور 


جنسیت و مدیریت

دوشنبه 86/11/15 4:21 عصر| | نظر

حضور زنان در عرصه های شغلی واجتماعی مسائل و مباحث مختلفی را بوجود آورد که شاید تا قبل از از اهمیت خاصی برخوردار نبوده است که این به سبب ماهیت روانشناختی جنسیتی و موقعیت فرهنگی هر جامعه می باشد . تا پیش از این حضور در اجتماع مستلزم داشتن خصایص و ویژگیهای مردانه بود و برای موفقیت هرچه بیشتر ناگزیر می بایست نقشهای مردانه را بخوبی ایفا نمود اما به حضور پر رنگتر زنان دیگر داشتن ویژگیهایی مردانه برای موفقیت شرط لازم وکافی محسوب نمی شود بلکه می بایست به ابزارهای زنانه برای تاثیر گاری هرچه بیشتر مجهز شد.
در زمینه تفاوتهای جنسیتی زنان ومردان در محیط های اجتماعی بحثها و تحقیقات بسیار زیادی صورت گرفته است امروز مقاله ای را در این زمینه می خواندم به نظرم جالب آمد به همین دلیل تصمیم گرفتم که چکیده آن را در جملاتی کوتاه در اینجا بیاورم .

 زنان در قدرت بخشیدن و تشویق کردن کارکنان بهتر از آقایان عمل می کنند.
رفتار زنان به نوعی است که صداقت بیشتری را در کار حکم فرما می کنند و درعین حال بیشتر از مردان در ارتباط با کارکنان هستند.
رهبران زن در واکنش نشان دادن به درخواست های کمک بهتر و سریعتر عمل می کنند.
زنان معمولا دارای تحمل بیشتری از این دیدگاه می باشند که جامعه تشکیل شده از افراد متفاوت و زنان قدرت بیشتری در پذیرش این تفاوتها در مقایسه با مردان دارند.

زنان در تشخیص مشکلات بسیار سریعتر و بهتر از مردان عمل می کنند.
زنان در مشخص کردن انتظارات شغلی و تهیه بازخوردهای با ارزش و تشویق کننده بسیار بهتر از آقایان می باشند.
مردان در مقایسه با زنان معمولا تصمیم گیرندگان سریع می باشند و مدیران مرد در ساختن ارتباط گذرا و تشکیل تیم های موقت در جهت نیل به به اهداف کوتاه مدت موفق می باشند.


نقاش

دوشنبه 86/11/8 9:1 صبح| | نظر

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه
عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید